تبليغاتX
حیات نو

 

اول:
من گلاب به رویتان نزدیک یک جین خاله دارم و چشمتان روز بد نبیند یکی از این خاله ها که اولی تنی باشد در حد سوسکه به بچه خواهرش میگه قربون دست و پای بلوریت ، من را دوست دارد. اصلاً از نظر خاله جان من یعنی آخرش . هر چه دارم و هستم را می کوبد سر عالم و آدم مخصوصاً بچه های طفل معصومش و هر چه ندارم و نیستم هم حتماً صلاح نبوده که ندارم خوب!! یک بار یادم هست چند سال پیش وقت خداحافظی در خانه شان طبق معمول کمی خون دماغ شدم و تا به خودم بیایم خاله جان اول یک مقدار از حال رفت و بعد ظرف یک دقیقه به نزدیک ترین جگرکی محلشان دلالتم کرد و تا کل موجودی دل و جگر مغازه را شخصاً به نافم نبست از رفع مشکل کم خونی خیالش راحت نشد. من و خاله جان یک جورهایی عاشق همیم.
مهمترین ویژگی خاله جان من ایمان است. یک مسلمان درست و حسابی و عمیق است که خودش را بنده خدا می داند نه نماینده تام الاختیارش روی زمین. ندیده ام این ایمان عمیق کسی را رنجانده باشد یا آزار داده باشد، حتی آنها که اهلش نیستند و می شناسندش. خاله جان یک وقتی هایی که همین طور یک نفس وان یکاد و فتبارک الله می خواند و نگاهم می کند و خدا را شکر می کند که من جزو محارمش هستم و بی وقفه قربان صدقه می رود، یک لحظه هایی که انگار عشقش بالا می زند و تحملش تمام میشود، خیلی با احتیاط و احترام می گوید: خاله! تو که این قدر فلان و بهمانی، اگر نماز اول وقت هم می خواندی حتماً با معصومین محشور می شدی، میدانم که الان هم از همه ما بهشتی تری ... و من همیشه می خندم و بحث را عوض می کنم. خاله جان تنها موجود عالم است که این جمله را می گوید و یک ساعت پشت هم سوال و سوال و سوال نمی شنود. خاله جان عزیز من است ناسلامتی....

دوم:
ایمان آدمها برای من محترم ترین حریم است. ایمان به هر چه باشد و هر که. دعوای بود و نبود خالق و دین ندارم. اما خودم اوج ایمان را هنوز پیدا نکرده ام. نمی فهمم ایمانی را که عشق را نمی فهمد. نمی فهمم ایمانی را که عشق را گناه می داند. ببخشید اگر خلاف عقیده شما می گویم. اما معتقدم بزرگترین موهبت خالق برای مخلوق، بالاتر از سلامت و قدرت و ثروت، عشق است. عاشق شدن و عاشقت شدن. این آخر ایمان است گمانم. معتقدم کسی که این معنی را نفهمیده دارد مجازات نفهمیدن عاشقی را می کشد. شک ندارم خالقی که عشق بازی را گناه بداند تقلبی است. یک بار خودتان آفریدن را امتحان کنید. جمله ای، نتی، طرحی، شکلی، وزنی.... دوست دارید تعظیم و تکریم ببنید از دیگران یا دلبری کردن و دل بردن مخلوقتان را از دیگران؟ خالق به عشق عاشقی دست به گل خلقت می زند. به عشق دلبری. نه ترس و باید و نباید...

سوم:
سریالهای تلویزیون را دنبال نمی کنم. موسیقی های تیتراژ را هم سعی می کنم گوش نکنم. به نظرم چیزی که تلویزیون، قابل پخش بداند حتماً نه زهری دارد نه حرفی نه طعنه ای.
موسیقی سریال مدار صفر درجه را بسیار دوست دارم. دیوانه ام کرده این ترانه. دیوانه ام کرده. ایمانی که من می شناسم میان این جمله ها تیر می کشد و دلبری می کند. میان چشمهای این قصه. خالقی که من می شناسم اینجا کاری می کند که نه آتشی باشد نه گلی. نفهمیدن واحد ارزشیابی صدا و سیما ظاهراً بزرگترین فایده این دستگاه عریض و طویل است. این جلمه ها ملکوت این روزهای من شده اند. افشین یداللهی شده خالق یک عاشقی ناب برایم. خالق یک ایمان ناب. این تنها یک ترانه نیست:

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این، دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

چهارم:
خیلی ها انگار این ترانه را دوست دارند. اما دوست دارم با خاله جان این جمله ها بشنوم و گریه کنم. خاله جان که جلسه قرآنش ترک نمی شود و هنوز با تن نحیفش بیداد می کند ماه رمضان ها. خاله جان که می گوید اگر آهنگ بنده خدا را شاد می کند، من چه کاره ام که منعش کنم. خاله جان که همه این عطش را می شناسد و شاید فقط چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی را بفهمد. دوست دارم من و او با هم در سکوت این جمله ها با هم بشنویم، نه آتشی و نه گلی، هر چند این قدر زیر لب ذکر می گوید که شاید سکوتی نماند تا ترانه ای. این قصه، این چشمها، این یک آن، این دیوانگی و عاقلی حکایت این روزهای این بنده روسیاه همیشه عاشق خالق است.

پنجم:
چشمهایش بزرگ علوی را خوانده ام، و صحرای محشر جمالزاده را، و حلیت المتقین را...اگر شیطان به عشق خالق به من سجده نکرده باشد، بهشت طعنه بزرگی است برای ایمان احمقانه ما. نمی دانم خاله جان اگر زبانم لال اهل خواندن وبلاگ بود چه بهانه ای برای همچنان دوست داشتن من جور می گرد دوباره...

 

نوشته شده در 88/02/24ساعت 10:34 توسط م.ه.ن| |
 

بدترین حادثه دنیا بی موقع به دنیا آمدن است . این که در دهه هشتاد بسیجی باشی و عاشق باغ شهادت . و در دهه هفتاد انقلابی شدن . در دهه شصت فوتبالیست شدن . دهه پنجاه عاشق شدن . دهه چهل کاسب شدن . دهه سی فیلمساز شدن. از این احمقانه تر سراغ دارید که در همسایگیتان ، آدمی امروز در این جنگل متورم و پر از شهوت ثروت، عاشق شاعر شدن باشد؟ آدمی که نه  زن دارد و نه بچه و یک عالمه چوب دو سر طلا از جنس روزمره زندگی در حال تشریف بردن به اطراف و اکنافش است. به نظرتان حافظ و سعدی و فردوسی اگر امروز به دنیا می آمدند چکاره می شدند؟ بزرگترین خواننده پانصد سال پیش اسمش چه بود؟ وطن پرست ترین آدم امروز اگر 30 سال زودتر تشریف آورده بود چه منصبی داشت؟ امام جمعه محلتان در 40 سال پیش اگر الان زنده بود چقدر درآمد داشت؟ بیل گیتس در قرن نوزده می خواست چه غلطی بکند؟ بی موقع به دنیا آمدن مزخرف ترین اتفاق دنیاست.. بی موقع به دنیا آمدن خوب نیست. علاقه هایتان را با پدر و مادرتان هماهنگ کنید بعد تشریف بیاورید به این طویله. به خدا توهم توانایی ندارم. فقط کاش یک شکر دیگر میل میکردم این روزها. نمایندگی بانک فلان در فلان جا را چرا قبول نکردم؟ خاک کاهو دارید سرم کنم؟

کمی تا قسمتی ابری، میان صاف و بارانی
هوای شعرهای من، نه عصیانی نه ایمانی

کمی تا قسمتی ابری، جوان مرگی یک سایه
که وقتی ابر می بارد، نه سر دارد نه سرمایه

کمی تا قسمتی ابری، هراس ابر باران زا
کمی تا قسمتی یعنی، طلاق ابرکی نازا

کمی تا قسمتی ابری، عزای درس پرسیدن
خیال خام تعطیلی، دعای برف باریدن

کمی تا قسمتی ابری، هوای توست انگاری
مرا در خواب می بینی، نمی بینی که بیداری
 

 

فقط میخواستم بنویسم . باربط یا بی ربط .

 

 

نوشته شده در 88/01/31ساعت 15:28 توسط م.ه.ن| |
 

 

این  همه که جوانی و نوجوانی خودمان را سر کوچکترها می کوبیم، بد نیست به جز هوش و معرفت مادر زدایمان چند دلیل دیگر را هم ببینیم:

   پدر و مادرهایی که جز پر کردن جیب و شکممان حواسشان به چیزهای دیگر هم بود ، آن همه وقت بیکاری بعد از کارتون هاچ زنبور عسل که با این همه بازی و فیلم و برنامه خفه نمی شد و جایی به نام مدرسه که آدمهایی به نام دبیر مسیر زندگیمان را جابجا می کردند بی آن که حالیمان شود . معلمهایی که پیرهایشان دبیر 30 سال خدمت بودند و جوان هایشان شاگرد اول کنکور. دبیر کسی بود هم شان پزشک و وکیل . باید سری به دبیرستانهای امروز و آدمهایی که از سر ناچاری معلم شده اند بزنید تا منظورم را بفهمید. می خواهم از یک شیطنت دسته جمعی سالها پیش بگویم . ببخشید اگر کوتاه نیست.
سال سوم ریاضی بودیم. دبیرستان البرز . دبیر هندسه مان آقای دکتر توانا بود. یکی از کسانی که باعث شد بدون باز کردن لای کتاب درسی و استفاده از کتابهای درجه بندی و قفسه بندی و طبقه بندی ، بدون استثنا در کنکور موفق شدیم. اما آن روزها این چیزها حالیمان نبود. آقای توانا یک پیرمرد کوتاه قامت با لهجه غلیظ رشتی بود و سبیل پرپشتی که سیگار کاملاً زردش کرده بود. پیرمرد همان روز اول سوژه را دستمان داد . منتظر بودیم معلم هندسه را ببینیم که از ته راهرو پیرمردی که انگار داشت با خودش حرف می زد بپیچید طرف کلاس . برپا شدیم و رفت طرف تخته .  زمزمه اش که قطع شد گفت : خوب این بخش اول بود . حالا بخش دوم ! هر چقدر او به جفتک انداختن های ما حساس بود ما کمتر می توانستیم خودمان را سرکلاسش جمع و جور کنیم. ساعت اول ما هندسه داشتیم و ساعتهای بعد دو کلاس بعدی. یک روز آقای توانا  آمد داخل کلاس و گفت: درس امروز اصل کاوالیه است. شروع کرد و ما هم رفتیم توی چرت. کلاس که تمام شد زنگ تعطیلی زدند . انجمن اولیا بود. این یعنی ما یک جلسه از بقیه کلاسها جلو بودیم. هفته بعد پیرمرد آمد و گفت : درس امروز اصل کاوالیه! گوشهایمان تیز شد و فهمیدیم یادش رفته که تکراری است. ما هم از خدا خواسته به هم چشمک زدیم و صدایش را در نیاوردیم.
هفته بعد که وارد کلاس شد پرسید: تا کجا درس دادم؟ یکی گفت: تا سر اصل کاوالیه! پیرمرد گفت : پس یادداشت کنید، اصل کاوالیه. هفته بعد دوباره پرسید و ما هم در حالی که از خنده در حال موت بودیم با هم گفتیم : تا سر اصل کاوالیه! نگاه مشکوکی کرد و بدگمان پرسید: اینو هفته پیش درس ندادم؟ همه با هم گفتیم: نه! بنده خدا شروع کرد و ما هم کرکر خنده راه انداخته بودیم . بیشتر از این خنده مان گرفته بود که بعد از 4 بار، هنوز هیچ کدام نمی دانستیم قضیه این جناب کاوالیه چیست.
خلاصه کلاس به هم ریخته بود و آقای توانا  مجبور شد دست به اسلحه شود. وقتی کلاس شلوغ می شد او دو اسلحه داشت. اولی این بود که دفتر را باز می کرد و یک نفر را می برد پای تخته و بی برو برگرد یک صفر به نافش می بست. فقط نکته اینجا بود که این موجود بخت برگشته همیشه نفر اول دفتر کلاس بود ، یعنی بهمن براتی  . بهمن تا آخر سال تنها کسی بود که جای همه ما صفر گرفت. پیرمرد دفتر را باز کرد و ما یک صدا گفتیم : بهمن براتی پای تخته! پیرمرد که کلافه شده بود فریاد زد : خفه شید آمالا( حمالا)! بهمن براتی پای تخته!  کلاس منفجر شد . اما بهمن غایب بود و استاد سراغ اسلحه دوم رفت: کوچکترین بچه را پیدا می کرد آن قدر میزدش تا هم کلاس ساکت شود و هم گچ های دستش پاک شوند. گشت و آن وسط یکی را که فقط گردنش از میز بالاتر بود نشان کرد و گفت: تو! پاشو! اما نشان کرده نیما تهرانی بود با دو متر و ده سانت قد که عادت داشت پایش را تا سه تا میز جلو دراز کند . نیما همچنان داشت بلند میشد و ما ریسه می رفتیم. دلقکی بود این پسر که یک بار نوذری خدا بیامرز را در مسابقه هفته هم از رو برده بود. خلاصه نیما رفت روی سکوی پای تخته و آقای توانا  آن پایین تقریباً تا زیر زانویش بود. داد زد: تو بیا پایین من برم بالا. اما جایشان را هم که عوض کردند خیلی فرقی نکرد . هنوز تا زیر سینه نیما بود. پیرمرد میپرید تا چک بزند و دستش نمی رسید. نیمای نامرد هم یک دستی هر دو دستش را گرفته بود و تکرار می کرد: آقا من توضیح میدم! آقای توانا  نعره می کشید: ولم کن مستراح !  خلاصه از کلاس بیرونش کرد و شروع کرد فحش دادن به ما که دیگر اشک از چشممان می آمد. نیما هم نامردی نکرد و تا کمر از جای شیشه بالای در خم شد توی کلاس و گفت: من توضیح می دم آقا! واقعاً مثل زرافه شده بود. آقای توانا که سرخ شده بود داد زد: برو گمشو راز بقا! و همین جور که تخته پاک کن را توی هوا تکان می داد و فریاد می کشید، کل دندان های مصنوعیش پرید بیرون و توی هوا گرفتش. من که آن موقع دیگر زیر میز بودم . اما ظاهراً هول شده بود و عوضی تخته پاک کن را برده بود طرف دهانش...
آقای توانا  قهر کرد و ما سه هفته هر روز دسته جمعی میرفتیم معذرت خواهی تا بخشیدمان. سال بعد هم معلممان بود. بعد هم که من در همان مدرسه شش ماهی به صورت موقتی معلم شدم همیشه می گفت: مدرسه ای که تو معلمش باشی شاگردش دیدنی است.... امسال یکسال است که دکتر توانا دیگر بین ما نیست. می دانم که تکراری بود اما تکرارش یک وظیفه به جهت یاد بود . یادش سبز. دلقک بازی بچه ها که می دانم تمامی ندارد. اما جای سواد و شخصیت و عشق معلمهای رفته را نمی دانم چطور پر می کنیم برای بچه هایمان و بچه هایشان. نمی دانم. حوصله معلمی و لیاقتش را که نداریم. داشته باشیم هم گزینش رد می شویم.

 

 

 

نوشته شده در 88/01/23ساعت 15:50 توسط م.ه.ن| |

چهارشنبه سوری

 

چهارشنبه سوری پارسال دو روايت داشت , يکی شرعی و يکی غيرشرعی . در واقع همون یوم الشک عربا .   فردا شب چهارشنبه سوری امساله .  من امسال برای اولين بار اقدام به خريد و تهيه وسائل محترقه و موشک و ترقه و سيگارت ننموده ام . خدای نکرده تصور نکنيد اينقدر منور و متدين هستم که شرعيات را مقدم بر ترقه بازی بداند . هيهات که من از فيض مردم آزاری در چهارشنبه سوری بهمين سادگی محروم بمانم . دليل سنت شکنی و ترقه نخريدنم آنست که سال گذشته در چنين روزی چهارشنبه سوری سال ۱۳۸۶در حين عمليات آتش سوزاندن ,يک فقره موشک چُسکی به چشم دوستم اصابت نموده و بعلت پارگی قرنيه تا آستانه کوری پیش رفت و البته برگشت . در نتيجه مصدوميت پيش از موعد دوستم , هر چه فشفشه و موشک و ترقه که از پارسال خريده بودم تمام و کمال ماند برای امسال که بايد از خجالتشان در بيايم . پس بزن بريم به سرعت برق و باد .... خوش بگذره و مواظب باشيد , انگار خيلی درد داشت لامصب .

و اما توضیحات پیش از عید :

1- ای آدمی که شب جمعه آخر سال را عزاداری راه می اندازی و روضه می خوانی! خبرت یادت نرود این همه آدم که هنوز زنده اند تا دوستی شان را داشته باشی و هنوز زنده ای تا دوستشان داشته باشی. پس دوست داشته باش!
2 - هفته پیش برای کارت تبریک های دفتر کار پدر دنبال متن می گشتند و من هم برداشتم دو خط قلبنه سلنبه ریپ داپ داراپ عید شما خجسته باد را نوشتم و دادیم چاپ کردند و کلی با خودم تفریح کردم و خندیدم. حالا یکی از گیرنده های همان کارتها برداشته همان متن را با اس ام اس برایم فوروارد کرده. آی کیو! نکن آخر سالی همچین! واقعاً نکنید این کارو. آخه چیه این اس ام اس و ایمیل فورواردی تبریک؟ یعنی وقتی داشتم لیستمو دوره می کردم تو رو هم یادم بود؟ یعنی 15 تومن می ارزی؟ بده آخه. حالا متن ادبیاتی ما رو داشته باش:
"لبخند گرم خورشید، اشک شوق آسمان و نفس سبز زمین به شاد باش جشن شیرین شکفتن شکوفه ها آمده اند. بهاردلتان بی خزان و روزگارتان نوروز." بفرما اس ام اس فورواردی فله ای!
3- سال سخت و کشنده ای بود. حتی تا آخرین روزهایش. بعضی وقتها دیده اید سال مثل برق و باد می گذرد؟ این سال ثانیه ثانیه اش سنگین و نفس گیر و سخت گذشت برای من. هر یک دقیقه اش یک دقیقه کامل طول کشید تا تمام شد. اما تمام شد. آدم دیگری شدم با یک توانایی جدید: تحمل درد نبودن در خانه ای که با بویش زنده ام. حالا بر فکر کن چی گفتم . سال خوبی داشته باشید. عیدتان پیش پیش مبارک.

 

 

 

نوشته شده در 87/12/26ساعت 11:10 توسط م.ه.ن| |
 

 

 

سلام

از آنجا که معلوم نشد قالب قبلی وبلاگ بنده چه بلایی سرش اومد لذا مجبور به  جایگزین کردن یه قالب جدید شدم  که البته هم  چندان  از گم و گور شدن قالب قبلی و عوض شدنش بدم نیومده .....

 

 

 

نوشته شده در 87/12/24ساعت 17:3 توسط م.ه.ن |

 

یک جایی، اول یک قصه ای که بعضی خوانده اید نوشته ام ما نسل بی حماسه ایم. ما یعنی زاده های دهه شصت، دو سال این طرف و آن طرف تر که بچگی مان به جنگ و حماسه های  انقلابی و خون گذشت و جوانیمان در حال گذر به سرمایه زدگی یک جامعه سنت زده ریا کار و خودخواه و بیمار. پیر بشویم نمی دانم چه شتری در خانه مان می خوابد. اما این بی حماسگی نسل من همه قصه نیست. ما جوان های نوجوانی نکرده، با شما که بزرگتر بودید و شما که کوچکترید یک فرق بزرگ داشتیم. ما نجیب ترین زادگان این خاک بودیم در روزگاری که گذشت. ما نه چریک شدیم، نه تشکیلات و حزب راه انداختیم، نه تفنگ دستمان گرفتیم روبروی سینه خودی یا غریبه، نه حرف نفهمیده گنده تر از دهانمان را در خیابان فریاد کشیدیم که حتی جرات نکردیم حرف دلمان را توی دفتری زیر بالشمان خط خطی کنیم، نه وسط خیابان عرق خوری کردیم و عربده کشیدیم، نه قرص اکس حب کردیم که فاز بگیریم و حال مردم را، از خدا ترسیدیم موقع گناه کردن، از معلم و ناظم حساب بردیم، به پدر و مادر هر چه کردند احترام گذاشتیم، از کنار گشت کمیته قبل و ارشاد فعل که رد می شدیم چشممان چسبیده بود به زمین، پایان با شکوه روزمان قصه شب رادیو بود و بزرگترین خلافمان چسباندنش به راه شب... یک ساعت کارتون در روز، یک فیلم سینمایی در هفته، چند دقیقه پخش فوتبال از کانال دو  ، یک ماهنامه ادبی در ماه و .... هر چه نداشتیم را می پذیرفتیم و هر چه داشتیم هرچند کم را بی شکایت و اعتراض می چشیدیم در سکوت. فقط یادتان بیاید یکشنبه شبها آن چند دقیقه برنامه دیدنی ها را از گوشه و کنار جهان که چقدر منتظرش می نشستیم. ما را ترساندند و ترسیدیم، حتی از این که توی سرمان بزنند هم ترسیدیم و آهسته رفتیم و آمدیم که نزنند.
اگر نجیب نبودیم، اگر ترس خورده نبودیم، اگر به هر چه بود قانع نبودیم دوم خرداد بزرگترین فرصت اجتماعی مان و امیدمان نمی شد که حتی همین را هم دریغمان کنند. ما انقلاب نکردیم، تغییر نخواستیم، راضی شدیم به اصلاحات که شکلش را هم ما تعیین نکرده بودیم. جرممان این بود که قبولش کردیم و بلندش کردیم. و حالا این قصه جوانی ماست. اصلاحات به انرژی هسته ای ختم شد. نوعی از انرژی که با استفاده از آن زمستان بی گاز و بنزین و برق و نفت می مانید و خیال می کنید هنوز سردتان است. به زنده باد مخالف من ختم شد که مخالف من زنده بماند و دور را به دست بگیرد تا من را و اندیشه من را سلاخی کند. به گفتگوی تمدن ها ختم شد تا دنیا حساب ما و تمدن را ازهم جداکند.
احمد بورقانی معاون مطبوعاتی اولین دولت اصلاحات بود. تنها خصوصیتم با او کار دانشجویی در یکی از زیر مجموعه های پژوهشی مجموعه اش بود و فقط دو بارچند دقیقه رودررو شدیم، یک دست پینگ پنگ که من بردم و او نفس زنان خندید و تشکر کرد و یک بغل جایزه مسابقه های فوتبال که از دستش گرفتم. همین. روزی که نماند و رفت و استعفا داد، همه ناراحت بودند، از معاون و کارمند تا نگبان و راننده. این را هیچ جای دیگری ندیدم. طرفدار و سینه چاک اصلاحات نیستم، لااقل امروز قطعاً نیستم، حوصله سیاست و چپ و راست را خیلی وقت است ندارم، امید به اصلاح چیزی هم در این جغرافیای بی صبر و فراموشکار و کم خرد دیگر ندارم. اما احمد بورقانی همان بود که خاتمی شعارش را می داد، مهاجرانی ادایش را در می آورد و ما نسل قانع و بی حماسه منتظرش بودیم. خدا رحمتش کند.

 اما سهند جان شاید یکی دلایلی که الان مثل تو روحیه ی انتخاباتی ندارم گذشتهای بود که بر من گذشت با خاطره تلخ و شیرین و الان دو به شک هستم که حرام شد یا نه . تمامی برنامه های وعده داده شده که بدون هیچ چشم داشتی برایش تلاش میکردیم متاسفانه باید بگم که هیچکدام محقق نشد .حالا به من کمی حق بده که چرا زیر آن برگه کذائی را امضا نکردم.

 

نوشته شده در 87/12/13ساعت 15:35 توسط م.ه.ن| |
 

من نوشتن را دوست دارم، و خوانده شدن را. آن قدر نوشتن را دوست دارم که گاهی عطش خواندن را هم می خواباند راستش. اما نوشتنی که من دوست دارم نوشتن همین جوری نیست. اوج شهوت نوشتن برایم نوشتن چند منظوره است. یعنی چیزی بنویسی که چند بار و چند جور بشود که خوانده شود. نوشته های این صفحه هم گاه گداری- که راستش خیلی هم گاه گداری نیست- جدای حرفی که می زنند قصه دیگری هم دارند.

گاه گداری هم هست می زند به سرم که برای دل خودم بنویسم. این همان وقتهایی است که هیچ کس نمی فهمد منظور این زبان بسته از اینها که گفت چه بود... و گاهی خود این زبان بسته هم نمی داند چه بود... خلاصه برای خودمان خوشیم با نویسندگی کردن اینجا. الان هم نمی دانم این که می نویسم جزو کدام دسته از عناوین فوق خواهد شد.


گاهی یک ماجرا، یک رابطه، یک قصه، دارد راست در راه خودش می رود، یا لااقل یک طرف خیال می کند که می رود. اما یک لحظه و یک حرکت و یک نوسان کوچک همه چیز را می برد به آنجا که عرب فلوت می زند. مثلاً فکر کنید قرار است بروید برای یک مصاحبه سرنوشت ساز. خودت را هلاک می کنی و اردوی آمادگی تیم ملی و لباس چنان و عطر فلان و تمرین سلام و نگاه و غمزه و قمیش و حرکت دست و پا و چه و چه... صد بار تمرین می کنی و از هزار نفر سوال می کنی و خلاصه در نهایت اعتماد به نفس می روی و می گویی و می شنوی و برمی گردی و می نشینی منتظر خبر فتح... که نمی رسد. و تو هیچ وقت نمی فهمی که آن لحظه ای که وارد شدی و با یک فیگور تام کروز نشان دست دادی نسخه ات پیچیده شد. چرا؟ خیلی ساده: چون مصاحبه گر محترم به کسانی که دستشان عرق می کند آلرژی داشته. همین! حالا برو بگرد چی شد.

این همه گفتم که بگویم مطلب اخیر که سرانجام به علت اینکه انگار برداشتهای متفاوتی از آن به عمل آمده بود ، منجر به حذف شد ، دارای خصوصیت چند جور خوانده شدن بوده . البته شاید . نوشته بودید زندگی خوبی داری اما ننوشتید که عادت کردی فقط خوبی های زندگی را بنویسی . نوشته بودید که این نوشته را پرینت گرفتید تا به آنها که از عشق خر کیف می شوند نشان دهید، نوشته بودید خوشحالید که شما را به قسمتی از خاطرات خصوصی زندگیم برده ام ، نوشته بودید خب چرا بعد از شش سال آستین بالا نمی زنم. نوشته بودید بهترین و تاثیر گذارترین پستی بود که تا بحال نوشته بودم . اما نمی دانم که در آخر خواندید که نوشته بود :" زیبایی نوشته ی شما مرا بر آن داشت که زندگی من  اینقدر یکنواخت و روزمره هست که فقط زنده هستم . پیشتر به این نتیجه رسیده بودم که خود کشی بهترین کاری هست که می توانم بکنم. خوشحالم که آخرین مطلبی که خواندم مطلب شما می باشد . باید گذاشت و رفت ."

بلی .هنوز باورم نشده و نمیشه .دوست داشتم مطالبم چندین برداشت متفاوت داشته باشد اما نه اینقدر متفاوت . نه اینکه با خواندن یک مطلب که شاید فقط برای من مهم بوده و بس  ، طرح نقشه خودکشی در ذهن یک رهگذر ایجاد کند .

ماندم که از کجای این داستان متاثر یا خوشحال شده است که قرار خودکشی با خودشون گذاشتند . البته هنوز مات و مبهوتم و راستش عذاب وجدان هم دارم که هنوز طرف زنده است یا زبانم لال مشغول چانه زدن با نکیر و منکر . در برخورد با این کامنت کذائی و شخص مذبور ناتوانم. شاید الان دارد به ریش من می خندد اما اگر راست گفته باشد چه ؟

اصلاً اگر بگویم غلط کردم از داشتن یک عشق واقعی و یک طویله پر از خر و الاغ پلاستیکی راضی می شود و دست از سر کچل ما و از دامن خودکشی بر می دارد ؟ فکر کردم یک غلط کردن نامه یاچه می دانم  یک شکر خوردن نامه ای جهت محکوم کردن نوشته پیشین خود بنویسم و با قبول کردن این تف سربالا از خودکشی این بنده خر خدا ممانعت کنم . اما دیدم این شخص که با خوندن اراجیف ما قرار است دست به خودکشی بزند یا زده ، بهتر است که با خواست قلبی که دارد ،  زودتر به صف انتظار در برزخ برسد که لا اقل یه جند نفری جلو بیفتد . چون یک همچین آدم احمقی فقط شایسته ی مردن است و بس.

در عجبم این بنده خدا اگر پای مطالب غمسوز و غم انگیز دیگر علمای وبلاگی می نشست تا الان صدها کفن پوسانده بود .

و یک نصیحت که همیشه آویزه ی گوش خود من هم هست گفته ی دوست مهربان پشت کامیون نویس خودم هست که گفته : " دو دوتا . کی به کیه . شونزده تا . شایدم صد و بیستا " این یعنی اینکه همیشه اونی نمیشه که ما فکر میکنیم .

حالا دوست داری برو خودتو بکش .
نوشته شده در 87/12/10ساعت 16:41 توسط م.ه.ن| |
 

مواقعی که از فرط عصبانیت در حال انفجار هستم ناخودآگاه گیر می دهم به اتفاقات ساده اطرافم و کاریکاتورشان می کنم و عوض خندیدن بیشتر حرص می خورم. اگر دوست دارید چند دقیقه ای همسفر صبح دوشنبه خشمگین من باشید:

سوار تاکسی می شوم. خانوم سنگین و بزرگ واری که کنارم نشسته از ترس این که مبادا من ،که عین تخم دایناسور به در تاکسی چسبیده ام، از ده سانت فضای باقی مانده برای نشستنم استفاده ابزاری نکنم، یک چمدان تپل هم می چپاند وسط من و خودش. با تمام وجودم دعا می کنم که چمدان وسیله مناسب و مطمئنی برای کنترل جمعیت باشد. شک ندارم خانوم اسمشان غنچه است و امیدوارم تا مقصد باز نشوند...

آقای خوش پوشی جلو نشسته بود و از عربده کشیدنش با موبایل همه مجبور شده بودیم متوجه بشویم که نصاب ماهواره است. داشت به دوستش پشت خط پیشنهاد می کرد که درش را بگذارد که برگشت و با یک لحن بیا منو بکش به راننده گفت: جناب! بی زحمت انتهای این خیابون بزرگواری کنید! و من داشتم تصور می کردم که راننده به جای مثل آدم پیاده کردن آقای درگذار، به چه روشهایی می تواند ایشان را بزرگواری کند!...

وقتی پیاده شدم چشمم افتاد به تابلوی مرغ فروشی: " مرغ خردمند " نمی توانستم تشخیص بدهم این مرغهای پرکنده و سر کنده که پشت ویترین لنگهایشان را رو به من هوا کرده اند خردمندیشان کجایشان است دقیقاً....

میرسم دفتر شرکت، تلفن را برمی دارم و زنگ می زنم به موبایل 912 همکارم. خانوم توی موبایل می فرمایند: موجودی حساب ایرانسل شما جهت تماس کافی نیست! فکر می کنم تبلیغات راه اندازی اپراتور سوم مخابرات باشد. از جسارت این خانوم توی موبایل خیلی خوشم میاید. به هر کس و هر جا و هر چند بار که بخواهد نخ میدهد و کسی حریفش نیست...

بچه های حسابداری گفته اند مهندس بیاید برنامه دیکشنری برای ما نصب کند. دیکشنری را فقط مهندس می تواند نصب کند محض اطلاع. برنامه را اجرا می کنم. یک صفحه جک جواد بی نظیر باز می شود که نوشته شرکت فلان تقدیم می کند. دیکشنری Babylon ، Cracked by Sepehr sa…. یادم نمی آید نویسندگان هیچ برنامه ای در صفحه اول نصب اسمشان را نوشته باشند. کف می کنم از این همه فهم کپی رایت. نمی دانم چرا ننوشته اند با خریداران نسخه اوریجینال طبق قوانین FBI برخورد خواهد شد. قفل شکن عزیز دل! قفل شکنها روی برنامه های خودشان اسمشان را می نویسند. آن هم اسم مستعارشان. نه روی منوی اول نسخه اصلی برنامه. علیرغم بوی مهرورزی هنوز در بعضی از نقاط دنیا چیزی به نام قانون و حق مولف را جدی می گیرند دکتر جان! نکن همچین! یاد این جوک میافتم: هموطن آذری با خارجیه تو قطار بوده ان. یارو صدای مشکوک در میکنه. برمیگرده با خجالت میگه : ساری! هموطن آذری میگه: پدرسوخته می گ..زه، تازه رنگشم می گه!...

موقع برگشتن تازه می فهمم چرا این قدر عقبم از همه. طرف در نهایت مردانگی ناموس پوش و جوراب و عرقگیر و شلوار و پیراهنش را توی پارک لاله احتمالاً برده شسته و تک تک از چوب لباس آویزان کرده و دقیقاً بین دو درخت در ضلع شمال شرقی تقاطع امیرآباد و بلوار آویزان کرده، بعد من خاک برسر رویم نمی شود موبایل را در بیاورم و عکس بگیرم تا شما هم ببینید و باور کنید شوخی نمی کنم. نمی دانم برخورد با آویزان کنندگان شورت در تقاطع ها هم در حیطه امنیت اخلاقی هست یا نه. ماشین گشت که رد شد و ندید احتمالاً...

خیلی حالم بده ها....

 

 

نوشته شده در 87/10/25ساعت 15:47 توسط م.ه.ن| |

 

جونم بگه از اوضاع ترافيك و دود و دم و رانندگی در تهران : برای رسیدن به جایی از جایی در تهران، نخ سوزن در ساعات اوج ترافیک حتماً از وسیله شخصی استفاده کنید تا اولاً از پارکینگ های ایجاد شده در سطح شهر که معروف به بزرگراه هستند رایگان استفاده کنید، ثانیاً با روحیه مشارکت و شهرنشینی آشنا تر شده و ضمن استفاده از شیوه های نوین چپاندن ماشین خود در فواصل موجود بین ماشین های کناری سهم خود را در قانون بقای ترافیک ادا کنید و ثالثاً با تبادل جدید ترین فحش های خواهر و مادر با دیگر رانندگان عزیز به ارتقای فرهنگ شهر نشینی کمک نموده و در نهایت با رسیدن به مقصد در جستجوی جای پارک ناچار شوید برگردید تا همان جایی که از آن آمده اید. به این صورت، ضمن صرفه جویی در زمان و هزینه و اعصاب و روان به بزرگترین حرکت جمعی روزمره مردم دنیا که همانا ترافیک تهران است می پیوندید. ضمناً زیاد نگران نباشید، در صورت استفاده از وسایل نقلیه عمومی همه این فرایض توسط راننده محترم به نیابت از شما انجام خواهد شد و فقط از دنبال جای پارک گشتن در مقصد محروم می شوید.


انرژی هسته ای، گوجه به نرخ طلا، وزیر زیر دیپلم، بی گازی زمستون، بی برقی تابستون، ماشین گشت ارشاد، بنزین جیره بندی، هاله نور صد وات، حق مسلم ماست!... آره عزیزم! آره گلم! یادته می گفتی رای بدیم که چی بشه؟ یادته می گفتی تحریم؟ یادته می گفتی دیگه چه فرقی می کنه؟ یادته می گفتی اینا بازیه که رفسنجانی با رای بالا بیاد؟ یادته می گفتی باید بدتر بشه که تکلیف یه سره بشه؟ خوب! حالا شد! من معذرت می خوام که تحریم نکردم. ببخشید که رای دادم. نمی دونستم به این راحتی همه چیز حل می شه که. فقط مطمئنی تکلیف داره یه سره می شه؟ نکنه لازمه هیجده بیست دوره دیگه هم تحریم کنیم که تکلیف یه سره تر بشه؟ آخه مادر بزرگم خدا بیامرز همیشه می گفت هر بدی رو خدا می تونه بدتری بده. ضمناً حالا که همه چی داره طبق برنامه پیش میره می شه بپرسم شما چرا ناراضی هستی؟ ها؟ ها؟ ها؟ ... می گم خدایی هنوز معتقدی خاتمی با مهرورزی فرقی نداشت؟ فرقشو .... استغفرالله! آقا ولش کن. هفت روش تموم شد. برو حالشو ببر. ماشین بیار بیرون، گزارش جواد رو گوش کن، قرمزو باز کن، هخا و شب خیز نگا کن، تحریمم بکن! آفرین!

این وبلاگا هستن که رو مخت راه میرن مثل همین نوشته های من؟ هی برو بخون هر روز. اصلاً بذار تو گودرت! ( این فحش نبودها!) بذار هوم پیجت! بشین تا تهش بخون بعد زنگ بزن برو بکس یه ساعت فحش بده و حرص بخور. راهش فقط همینه. وبلاگ لج درآر رو که نمیشه نخوند. می شه؟


 

نوشته شده در 87/10/04ساعت 18:5 توسط م.ه.ن| |
 

احوالات عمومی اینجانب خوب است راستی. شاید بشود گفت خیلی خوب . با خودم کنار آمده ام . خوشی هایم رو بولد نکرده ام خودشان بولد هستند جلوی چشمم . به نا خوشی ها می چربند . فقط یک چیزهایی را مرتب به خودم یادآوری می کنم . هری پاتر یادتان است ؟ یادآوری مداوم .

مستر پرزیدنت خوشتیپ ماهها پیش اظهار نظر فرموده بودند که " بعید است دستگاه پشت پرده كاخ سفید اجازه دهد كه اوباما به كاخ سفید راه یابد... بعید می‌دانم اجازه دهند اوباما بیاید و رئیس‌جمهور شود... مناسبات قدرت در آمریكا را كه می‌شناسید. آنها در قدرت بسیار خشن عمل می‌كنند و رای مردم تضمین شده نیست. "*
بعد از انتخاب ایشان که خودش و دنبال کردن حواشی هیجان انگیزناکش در روزهای گذشته اوقات مفرحی برای ما در این منزل همخانگی فراهم آورده بود چهار شاخ مانده بودیم که چه جالب اولا کافر همه را به کیش خود پندارد " رای مردم تضمین شده نیست " دوما پرزیدنت ما به عنوان یک عدد پرزیدنت چقذر سرشان نمی شود و همینطور نظریه صادر میکنند و چقدر سیاستمدار نمی باشند که روزنه ای در کلام گهربارشان باقی نمی گذارند که بشود خرابکاری ها را رفع و رجوع کرد که یک دفعه شما بخوانید سادنلی سه روز پیش در سی ان ان دیديم که ایشان به جناب اوباما تبریک گفتند . غلط نکنم این جو گیری آنی ناشی از این است که ایشان یکهو پیش خودشان با باراک اوباما یک جورهمزاد پنداری کرده اند چون فکر میکنند کسی فکر نمی کرد اوباما رئیس جمهور شود لابد این تصور غلط را مقایسه میکنند با این باور عمومی که عمرا سال 84 بین آن همه کاندیدا کسی فکرش را نمی کرد احمدی نژاد !!!!!؟ اگر به مستر پرزیدنت خوش تیپ دسترسی دارید بهشان بفرمائید دیدید مردم امریکا و سیاهان تمام دنیا اشک شوق می ریختند ... آن شنبه ی نحس تیرماه ما هم اشک ریختیم از سر بدبختی . صبح روز بعد که بیدار شدیم حال کسی را داشتیم که عزیزی را از دست داده بود .

 

 

نوشته شده در 87/08/29ساعت 15:22 توسط م.ه.ن| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir